باران که می آید همه جا تازه و سبز و زیبا می شود ، همیشه از سرو روی خاکی شهر بدم می آید ، احساس مردگی به آدم می دهد ولی وقتی باران می بارد همه جا زنده می شود ، گویی من هم زنده می شوم . :)

طبیعت

اخیرا به اطراف و محیط زندگی و اجتماعی ایی که در آن زندگی می کنم بیش از پیش دقیق شده ام . حرص می خورم از طرز رانندگی انسان های ادعای قانون ، ادعای اخلاق ، ادعای همه چیز که وقتی پشت رول می نشینند همه اش با سرعت ماشین به باد می رود . ماشینی که دودش آخر به چشم خودش می رود . حالا هی بوق بزن !!!

انسان های مدعی زیبایی و با پرستیژ که طبیعت را خانه ی خود می دانند و زباله ها را هم حتما دکوراسیون داخلی اش .

امکانات شهر که برای استفاده ی خودشان توسط خودشان خلق شده هم توسط گوسفندان همیشه جویده و خراب می شود . فکر می کنید که گوسفند برای روستا است ، به نظر من در شهر بیشتر پیدا می شود .گوسفند بیچاره !!!

نتیجه ای که گرفتم این است که : انسان کمر به قتل طبیعت برداشته است . انسان فردایی به خود می آید که دیگر طبیعتی در کار نیست و هوا و آب هم پیدا نمی شود . ای انسان ها  ؟؟؟

در ژاپن برای هر فرزند یک درخت می کارند ، فکرش را بکن فریماه عجب شهرهایی داشتیم اگر من هم درختی به نام فریماه داشتم .



موضوعات مرتبط: دل نوشته ها

تاريخ : جمعه ٢ اسفند ۱۳٩٢ | ٩:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فریماه رقیبی | نظرات ()